آن دفترچه خاطره انگیز

۱- همیشه از بازیهای وبلاگی خوشم آمده و سعی کرده‌ام که در آن شرکت کنم بخصوص که دعوت کنندگانت دو تا از دوستان خوبت امیر علی صفا و زهرا اچ بی باشند که با دعوت اولیه خوابگرد وارد میدان شده باشند تا از آغاز وبلاگ نویسی‌شان بنویسند.

راستش فکر می‌کنم در همین وبلاگ بارها درباره کلید زدن این ماجرا نوشته باشم و در یکی دو مصاحبه و صندلی داغ! هم گفته باشم، اما شاید بهتر باشد کمی عقبتر بروم تا درباره نوشتن و آغاز نوشتنم بنویسم.

***

۲- آن موقعها گاهی بابا مرا با خود به بانک می‌برد تا مثلا بعدش جایی برویم یا مرا به دندانپزشک بانک نشان بدهد مواردی از این دست. بانک کشاورزی هم در آنزمانها کتابفروش دوره‌گردی داشت که انواع و اقسام کتابها را با لحاظ کردن سلیقه‌ها و سن و سالها با خودش خِرکش می‌کرد و در طبقه به طبقه این ساختمان هشت طبقه بزرگ می‌چرخاند و سر آخر با دست خالی و جیب پر بانک را ترک می‌کرد.

بارها شده بود که رفتن من به اداره بابا، همزمان شده بود با آمدن مرد کتابفروش دوره گرد تا من در آن سالهای پیش از انقلاب با این وسیله و نیز رفتن به بورس کتابفروشیها که آنموقع به جای جلوی دانشگاه، در خیابان جمهوری فعلی بود با نویسندگان و کتابهایی چون: صمد بهرنگی،  الجزایر و مردان مجاهد، قابوسنامه،  قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب و مهدی آذریزدی، کتابهای طلایی انتشارات امیرکبیر مثل بانوی چراغ به دست (فلورانس نای تینگل)، سه تفنگدار، هکلبری فین، تام سایر و ... آشنا شوم.

حالا من برای خودم یک کتابخوان حرفه‌ای بودم و خوب می‌نوشتم و اولین کسی بودم که خانوم معلم مرا برای خواندن انشا به پای تخته سیاه فرا می‌خواند.


۳- در سالهای حین و بیشتر بعد از جنگ هم دغدغه دومم! کتاب خواندن و نوشتن بود. در همان ایام جنگ در مسابقات مقاله نویسی بین رزمندگان بی برو برگرد مقام اول را می‌آوردم و بعد از جنگ هم با باز شدن پای من به حوزه اندیشه و هنر اسلامی و مأنوس شدن با قیصر و حسینی و عبدالملکیان و سرشار و خانوم تجار و ... و شرکت در کلاسهایی که می‌گذاشتند رو آوردم به نمایشنامه نویسی و قصه نویسی و متأسفانه در شعر چیزی نشدم هر چند بیشتر مطالعه‌ام را از آن پس شعر تشکیل داد.

از همین زمان بود که بتدریج شعرهای خوب، متون خوب، گزیده‌های تأثیرگذار از کتابهایی که می‌خواندم و ... را در یک دفتر با عنوان "آب و آتش" ثبت می‌کردم تا بارها و بارها آنها را مرور کنم.

***

۴- اواخر سال ۸۵ در سفر به خانه خدا به عنوان مسئول خبرهای نشریه روزانه "زائر"، همنشینی شبانه روزی با "حامد حجتی" عزیز باعث شد که در همان بعثه و در جوار خانه رسول خدا "ص"، او وبلاگ "ترمه" را کلید بزند و من همین "آب و آتش" را. البته پیش از آن در "یاهو ۳۶۰" تجربه شبکه اجتماعی را داشتم و خیلی از دوستان امروزم را هم از همانجا دارم اما وبلاگ نویسی مرا با شمار فراوانی از دوستان خوب پیوند داد. گاهی با این دوستان خوب، الزاماً‌ همفکر هم نبودم اما چون تلاش داشتم که از برخی بداخلاقیهای رایج بین حزب اللهی‌ها احتراز کنم، تعامل خوبی بین همدیگر ایجاد کرده بودیم.

وبلاگ نویسی متأسفانه و البته بناچار، با گسترش شبکه‎‌های اجتماعی و بخصوص با "گوگل ریدر" یا همان "گودر" بشدت تضعیف شد و با "فیس بوک" و "گوگل پلاس"ی که گفته می‌شود بیش از یک سال دیگر عمر نخواهد داشت به قهقرا رفت اما شهادت می‌دهم که هیچ چیز مزه دلنوشته‌های در وبلاگ خودت و کلاً‌ وبلاگ خوانی را نخواهد داد. هنوز هم یادمان نرفته است جمله نخ نما شده و کلیشه‌ای و  البته با معنی "وبلاگ خوبی داری، به وبلاگ من هم سر بزن"ی که ما را به دیدن وبلاگهای جدید می‌کشاند و پشت بندش از هر ده بیست تا وبلاگ، یک دوست جدید!

با این همه به نظرم می‌رسد شاید این امید خیلی دوری نباشد که  این آمدن و رفتن‌ها و باز و بسته شدن شبکه‌های اجتماعی (همین امروز خبر تعطیل شدن "فرند فید" پخش شد، خبری که حتی خود "فرفر"ی‌ها را هم متعجب نکرد!)، ما را باز هم دور وبلاگهایمان جمع کند و خاطره شیرین لینک کردن‌ها و سرزدنها و دوست پیدا کردنها و دوست شدنها و گاهی تنفرها و قهر کردنها را تجدید کند؛ تجربه‌ای که خیلی از وبلاگ‌داران جوان عمراً اگر آن را داشته باشند یا مزه‌اش را چشیده باشند...

 

پ.ن: دعوت می‌کنم از امید حسینی،‌ محمد صالح مفتاح، میثم رمضانعلی و فاطمه ابوترابیان که به این بازی بپیوندند.

/ 4 نظر / 903 بازدید
مهدی

سلام آقا [لبخند] خوندنِ خاطره‌های وب‌لاگ‌نویس‌ها با این بازی که آقاسیدرضای شکراللهی راه‌انداخته، لذتی شاخته برای این روزهای ما. خوندنِ حرفای شما هم لطف داشت. نمی‌دونستم فرندفید رو بستن. من‌یکی که از فرندفید پام به شبکه‌های اجتماعی باز شد. راستی فکر نکنم گودر سببِ بی‌رنق‌شدنِ وب‌لاگ‌نویسی بودها؛ گوگل‌ریدر اتفاقاً به‌نظرم سبب می‌شد تو وقتِ کم‌تری بتونیم وب‌نوشته‌های بیش‌تری رو بخونیم؛ منظم‌تر و به‌محض ِ آپ‌شدن بخونیم. اما قبول دارم از وقتی گودر رنق گرفت، دیگه افراد وقت نمی‌ذاشتن کلیک کننو خونه‌به‌خونه سرک بکشن از این بلاگ به اون بلاگ. خدا سایۀ شما رو بر سر ِ وب‌لاگ‌نویسای حزب‌الله نگه‌داره الاهی.

عنایت

سلام وب پربازدیدی دارید خداقوت اگه مایل به تبادل لینک هستید خبر بدید "من هنوز منتظرم" اجرکم الی الله